
صنوبر علفکار
مکان: منزل افسر خانم
زمان: یک روزی پس از تمام قضایای انتخابات و بزن بکش و کذب محض و کابینه و این ها
افسر خانم در بالکن پارچه ای روی زمین پهن کرده، به حالت گرگی نشسته است و دارد مشت مشت سبزی شسته شده می ریزد روی پارچه و می خواند:
- بیا که بریم به مزار ملا ممد جان، سیر گل لاله زار واه واه دلبر جان، ای خدا خدا، کمر و پا برام نموند. ذلیل بمیره این پیری. کیییییییشته تخم حروم، به همه جا سرک می کشه عین دزدا...
یک تکه سنگ ریزه از داخل گلدان بر می دارد و پرت می کند به سمت گربه ی داخل حیاط. گربه می پرد سر دیوار و فرار می کند.
زنگ تلفن به صدا در می آید:
- دیلیلیییییییییییییینگ
افسر خانم بلند می شود، با آخ و اوخ کمرش را صاف می کند و لنگ لنگان می رود به سمت تلفن.
- بله.
- فوووووووت
- بله؟
- فووووووت
- (جیغ) فوت و زهر هلاهل مزاحم. زندگی برام نذاشتی. عاصی کردی منو. الهی سرطان بگیری بمیری. میدم پیدات کنن بی حیا.
- (با صدای آرام) گوشی رو بده احمدی.
- تو کی باشی؟
- دوستشم.
- احمدی من از این دوستای لات و پوت اگه داشت تا الان خودم هزار بار کرده بودمش زیر خاک. بر پدر مادرت لعنت که توی مزاحم رو پس انداختن. بر پدر و مادر اونی لعنت که تو رو اجیر کرده. فکر کردی من نمی دونم کی تورو فرستاده؟
گوشی را می کوبد و تلفن را از برق می کشد.
- اینا کارای تازه ی خاتمی ایناست من مطمئنم. یه مشت اوباش رو انداختن پشت این خطای تلفن که به ما زنگ بزنن اذیت کنن. که چی؟ که احمدی من رو همه دوست دارن اینا آتیش افتاده به جونشون. که احمدی من لیاقتاش و اینا بالاست و این خره خنگا حرص خوردن. یارب ببین با بنده ی خالصت چه می کنن. خیر نبینن از زندگیشون. انگ تجاوز رو که به این علیل چسبوندن کم بود، حالا می خوان بگن بچه م بلا نسبت با خانومای اونجوری در تماسه. الهی همه شون زجر کش بشن و مثل سگ بمیرن.
دوباره بر می گردد در بالکن. زنگ در به صدا در می آید. افسر نعره می کشد:
- کیه؟
- یواش ننه چته، فکر کردی سر جالیزی؟ همه اهل محل صداتو شنیدن. باز کن.
- مادر یه لگد بزن در باز میشه. من دیگه نرم تا توی خونه.
احمدی یک لگد می کوبد و در را باز می کند. موها پارافین زده، براااااااق، قسمت جلوی خرمن موهایش چسبیده به پیشانی و به حالت فرق کج رفته است پشت گوش. فرق را هم کاملا با خط کش باز کرده است، صاف. شلوار نویش را تا دم گلویش کشیده است بالا. کفش های نوک قایقی اش هم نو هستند. اما کاپشن فیلی اش هنوز همانی است که من و شما وقتی می بینیم از شادی چک چک عرق می ریزیم. در آتشباران تابستان هم آن را به تن دارد. خلاصه در حد خودش کاملا تیپ زده و آلامد.
- سام علیک.
- وای قربونت بشم، ماه در اومد. (شروع می کند بشکن زدن) کی تورو قشنگت کرده، مست و ملنگت کرده؟ جواهر، با اون موهات. این لباسای تازه از کجا؟ نداشتی.
- از کجا یعنی چی؟ دزدیدم. خب خریدم دیگه. بالاخره رئیس جمهوری گفتن. تربچه که نیستیم.
- وای غش کنم برای این رئیس جمهور گفتنت. ندزدنت یه وقت. ولی کاش کاپشنت رو هم...
- به این حرف نزن ها. من با این عواطف گذروندم و خیلی بهش وابسته م. اصلا یه بخش از وجود منه. تو گرما و سرما هم می پوشمش.
- مادر آسفالت تو این گرما آب میشه، می گندی ها.
- هیچم نمی گندم. اتفاقا همیشه بوی گل می دم.
- باشه مادر. حالا بیا یه ماچ بده.
احمدی لپش را می آورد جلو و ننه افسر با تمام وجود احمدی را هفت هشت تا ماچ آبدار می کند.
- اه ننه ول کن کندی لپمو.
- ماه، ماه. بترکه چشم هرچی حسوده. توف توف توف. کفشاتو بکن می ری تو. (یکدفعه قاطی می کند) نوئه که نوئه، هزار تا نجسی میاری تو خونه. الان گربه کف این حیاط داشت راه می رفت. پا برام نموند بس که بساب بروب کردم، رحمت بیاد. والله بخدا.
احمدی کفش ها را می کند و می رود داخل. افسر هم سبزی ها را روی پارچه پخش می کند و می دود داخل. احمدی ایستاده است جلوی آینه. کف دستش را محکم می کشد رو سرش تا تارهای مویش کاملا بچسبند به پس سرش. چشم ها را تنگ و گشاد می کند. لبخند می زند، حال خودش هم به هم می خورد، پس اخم می کند. صدایش را کلفت می کند.
- (به خودش در آینه) هِلو، آی ام رت باتلر مادام... نه، نه،... اجازه هست بانوی من؟... (شروع می کند هاله اش را جابجا کردن) ننه ببین این هاله اینجوری باشه خوبه یا کج باشه؟ خوب دقت کن ها.
- مادر هردوش قشنگه ولی کجش که می کنی دلی می بری. حالا ننه چه خبره؟
- هیچی همینجوری. کسی زنگ نزد؟
- نه والله. فقط یه سری مزاحمای مریض که از طرف خاتمی اینا زنگ می زدن و فوت می کردن و یه چیزا می گفتن. منم فحش می دادم و قطع می کردم. دیگه از بس زنگ زدن تلفن رو از پریز کشیدم.
یک دفعه احمدی به سمت تلفن حمله می برد.
- ای بابا، چرا کشیدی آخه؟ بابا تلفن فوری قرار بهم بشه. عجب آدمی هستی تو ها.
تلفن را وصل می کند. یک شماره می گیرد و آرام شروع می کند صحبت کردن.
- آجرپاره ی من چطوره؟ تو زنگ زدی خونه مون؟... آره ننه مه... چی، بد حرف زد؟... چش نیست، دماغه، هار هار هار... تو خوبی؟.... منم همینطور... نه تو رو بیشتر از همه شون... به جون خودم... موبایلمو جا گذاشته بودم خونه... به جان ننه م قسم...
ننه افسر مشکوک نگاه می کند.
- با کی حرف می زنی؟
- (احمدی) ببین من بهت زنگ می زنم بعدا حالا. قربونت برم الهی. خداحافظ.
گوشی را می گذارد.
- کی بود؟
- کسی نبود، مشائی بود.
- پس چرا اینقدر با عشوه؟ لا الاه الی الله.
- ولم کن، تو میشه راجع به سیاست نظر ندی؟ اه.
برای موبایلش اس ام اس می آید. می خواند و نیشش باز می شود. شروع می کند تند و تند جواب دادن. افسر هم بر و بر نگاه می کند.
- ننه زل نزن اینجوری تموم می شم. بهت ادب یاد ندادن؟ جای این گوش وایستادنا برو یه غذا بیار بریزیم تو این شکم لامصب. زشته. فضولچه خانوم.
- احمد باز خندیدم تو روت زبونتو هزار متر کردی ها (می آید جلو و دو تا آرام می کوبد توی سرش) بی تربیت. با کی گشتی؟ با احمد خاتمی؟ فردا زنگ می زنم لهش می کنم.
می رود در آشپزخانه. احمدی هم اس ام اسش را می زند و دوباره تلفن را بر می دارد.
- الو، منزل آقای هلویی؟ با هولووووووو انجیریتون کار داشتم جناب. می خواستم بخورمش.
- خیلی بیشعوری بخدا.
- (غش غش می خندد) جون احمدی حال نکردی؟ خیلی ناز گفتم ها. ووی مثه هولو می مونی...
- (گریه می کند)اصلا حالیت هست چی میگی؟ دیگه تو خیابون امنیت جونی ندارم.
- (دوباره غش می کند) اوووو خب حالا. به جمع ما خوش اومدی. من چند ساله که ندارم. کیه که کم بیاره؟ یکم وقیح باش مثل من. اینا درس سیاسته بدبخت. تا آپارتی نشی نمیشه ها. تازه دلتم بخواد بهت بگم هلو.
- اصلا نمی خواد. اواخواهر.
- باشه آقا من اواخواهر. ولی تو هوووولّووووی برو تو گلویی. میمیرم برات بخدا وقتی عصبانی می شی.
- برو بابا.
گوشی را می کوبد. افسر سفره را پهن می کند و بشقاب ها را می آورد. احمدی کماکان مشغول اس ام اس بازیست و کلی دارد کیف می کند.
- ول کن اون ماسماسکو. یکم از کار و سیاست جدا شو. تلف شدی.
احمدی خود را می خزاند به سمت سفره. یک دستش موبایل و با دست دیگر شروع می کند خوردن.
- آره مادر بخور جون بگیری. بیا سبزی هم بخور. همه ش کار، همه ش کار. شما اصلا خانوادگی آدم کارین. بابای خدابیامرزتم همینجور بود. از صبح خروسخون می رفت و کار و کار و کاااااااار تا بوق سگ. فدات شم که تو هم همینی. چشمات دو دو می زنه از بس غصه ی مردم رو خوردی. پای چشات گود افتاده. دهه، بنداز کنار اون موبایلو می گم. بنداز بفهم چی می خوری. به جان خودت می ندازمش وسط حوض ها.
یک دفعه در حیاط با صدای وحشتناکی باز می شود. احمدی غذا می پرد در گلویش و شروع می کند به سرفه کردن. افسر پای برهنه می دود وسط بالکن. یک حجم سیاه با یک دماغ تیز وارد می شود. آجر به دست دارد. فاطی رجبی است. از چشمانش خون می بارد. با سرعت می آید بالا، افسر را به یک گوشه پرتاب می کند و می رود داخل. احمدی برنج ها از دهانش آویزان با دهان باز نگاه می کند.
- (فاطی، خرناسه کشان) ای معجزه ی هزاره ی سوم چرا به من خیانت کردی؟
- سلام فاطی.
- مگر من به تو نگفته بودم معجزه که زنان کم عقلند مثل خود من؟
احمدی فقط زل زده است به فاطی و هیچ چیز نمی گوید.
- پس گل لگد می کردم؟ فسق و فجور راه انداخته ای؟
احمدی دو تا پلک می زند. سکوت.
- این ها که خودشان نیمچه مردند. به اضافه ی این که اصولا همه ی زن ها به جز من خیابانی هستند، دزد و سارق و باند باز هم که هستند (شروع می کند با انگشتانش شمردن) می کند دو و دو چهار، این جا هم ده تا و بیست چهار، می کند یک سی و هشتم یک مرد. آخر با یک سی و هشتم یک مرد می خواهی چه کنی؟ تو احمدی نیستی. تو را بخوری کرده اند. روح شیطان در تو نفوذ کرده است. نعوذ بالله من الشیطان رجییییییییییییییییییییییییییم...
با چشمان گشاده و مالیخولیا آجر را به سمت احمدی پرت می کند. آجر می خورد به هاله ی احمدی و هاله اش هزار تکه می شود. احمدی ناله ای از ته گلویش خارج می شود و وسط سفره غش می کند. تلفن زنگ می خورد. فاطی هن و هن کنان گوشی را بر می دارد.
- الو.
- (صدای زنانه) میشه گوشی رو بدین به احمدی؟
- تو کی هستی؟
- من سوسنم.
- ای سوزن جادوگر، بمان در منزل آمدم.
گوشی را می گذارد و از در خارج می شود. احمدی دست لرزانش را به سمت در دراز می کند. به زحمت سعی می کند چیزی بگوید.
- سوسی، نه....
و دوباره بیهوش می شود. فاطی از در خارج می شود. اول پای پله ها می نشیند، لپ تاپش را از توی کیفش در می آورد و طی سه چهار فحش نامه کل ایران را قرین لطف و رحمت می کند. بعد از در می رود بیرون. از فرط حرص پنجره های تمام همسایه ها را می شکند، تمام عابرین و گربه های دم دست را یک فصل حسابی لت و پار می کند و سپس به سمت منزل سوسن به راه می افتد.
0 comments:
ارسال یک نظر
پیامها بدون سانسور و تعدیل درج خواهند شد. لطفا از کلمات نامناسب و توهین آمیز خودداری فرمائید. با تشکر، وبلاگ آرشیو موج سبز