
در هراس تکرار گذشته، برخی از آنان که با ۳۰ سال گذشته آشنا، حتی درگیر بودهاند، وقایع ۵۷ همچون ماری میماند که خاطرهاش هر مانور اجتماعی را ریسمانی بر گردن خویش میبیند. این هراس، اما نه تنها در میان شکستخوردگان دیروز، که حتی، میان حاکمان امروز نیز به تلخ زهری واضح مشهود میشود. خامنهای میهراسد که اگر همچون شاه عقب نشینی کند و به شنیدن صدای رسای مردمان، اعتراف کند، سیل بنیادکنی همچون زمان شاه جاری خواهد شد. احمدی نژاد نیز تصور میکند با تقلید از خمینی و شعارهای اشغال لانه جاسوسی یا آزادسازی قدس، میتواند کلاغ گونه راه رفتن او را برای نشستن بر اقتدار فقاهتی و انتظار ظهور تکرار کند. از این سو نیز برخی بر این باورند که میتوان با اتکاء به نیروهای مسلح یا حمایت بینالمللی، سوار بر بالهای آرزو در پایتخت نشسته، استقبال میلیونی را انتظار میکشند و پیروزی یکشبه حق بر باطل!
در این میان اما روی سخن با آنانی است که در جهانی میان ترس از گذشته و امید به آیندهی نامعلوم نتوانستهاند تکلیف خود را با جنبش سبز روشن کنند و به آن همچون ریسمانی مینگرند یادآور افعی ۳۰ سال پیش. ۸۸ اما ۵۷ نیست؛ نه در شکل، نه در مضمون و نه در چشم انداز. هر عنصر مادی متناسب با مادیتش همواره دستخوش تغییر و تحول است. این تغییر و تحولات گاه به تأنی و گاه با شتاب و تحت تاثیر عوامل متنوع و گاه متعدد داخلی و خارجی است که سمت و سو مییابد. بی توجهی و نهایتا عدم شناخت تغییرات، نه محصول پریشان مغزی، که خود مغز پریشانی است.
انقلاب ۵۷ نیشتری بود بر دملی چرکین. دملی دیرپا که سالیان دراز تن تحقیر شدهی ملتی را رنجور میساخت و بر خاطر ایرانیان سنگینی میکرد. این نقطهی عطف، مملو از قهرمانیها و ددمنشیهایی بود که تاریخ این سرزمین، همهی آنها را ثبت خواهد کرد. شکست انقلاب ۵۷، غلبه عقب ماندهترینهای اجتماع، بر دستگاه عریض و طویل متکی بر درآمدهای عظیم نفتی بود. ملایان به مثابه قشری که در میان طبقات متفاوت اجتماعی در نوسان بودند، با تهدید و ارعاب هر یک از آنان را منکوب می کردند و با تجبیب و تطمیع، دیگری را ابزار خویش میکردند. این شکست نتیجه سوخت مایهای بود که از سالیان دراز برای آنان تدارک شده بود. تودهی روستائیانی که در پی اصلاحات ارضی شاه، از روستا کنده شده، جذب مناسبات شهری نشده و دریک ساختار اقتصادی-اجتماعی مبتنی بر رانت خواری و متکی بر درآمد نفتی توده، حاشیه تولید شهری را فراهم کرده بودند، بدلیل باورهای سنتی و بدلیل بیریشگی، هیزم اصلی سوخت جنبش مذهبیای شدند که کاریزمای خمینی توانست سررشته و سرلشگر آن گردد.
شکست انقلاب اما پایان آن نبود. تلاش رژیم فقها در این سه دهه با تکیه بر عوامفریبی دین سالارانه، سرکوبهای وحشیانه و متناوب، تطمیع نیروهای سرکوبگر با پولهای نفتی و بحران سازی دائمی، در جهت تحکیم و استقرار دائمی خویش همواره بی نتیجه مانده است. رژیم فقاهتی نه در دههی اول با بهرهگیری از" نعمات جنگ" -به قول خمینی- و سپس کشتارهای وسیع، نه در دههی دوم ضمن هراس از جنبش مردمی در تلاش برای کشتارهای تروریستی جهت پلیسی کردن جامعه و نه دردههی سوم، با کودتای خزنده و سپس جهندهی پادگانیان نتوانست و نتوانسته حاکمیت خویش را تثبیت کند. جنگ میان جمهور مردم و حاکمیت ولایت فقیه همچنان جاری است: یا جمهور یا فقیه و همپالکیهایش در سپاه و بسیج!
در بستر تلاش برای تحکیم و نهایتا تثبیت ولایت فقیه از طریق تسلیم جمهور؛ یعنی انطباق قدرت حقیقی با قدرت حقوقی، رژیم اسلامی در یک ناهمزمانی تاریخی چهار عنصر جنبش کارگری، زنان، اقوام و ملل ساکن ایران، جوانان و روشنفکران را یکجا در مقابل خود دید. اما رشد سریع زاد و ولد که رهبران اولیه این نظام خود مبلغاش بودند به جوان شدن و نهایتا بالنده شدن هرچه بیشتر این جنبشها منجر شد. جنبش جوان ایران نه محصول و رشدیافتهی تحت قیمومت ولایت، بلکه پروژه دهکده کوچک جهانی، با تمام دستاوردهای فرهنگی-تکنولوژیکیاش بود. این جنبش نه دیکتاتوری تثبیت شدهی شاه را دیده بود و نه فضای ایدئولوژیک برآمده از آن و متبلور شده در آستانه انقلاب را تجربه کرده بود. این جنبشی است که در دوم خرداد فرجه یافت با رژیم حاکم برخوردی حقطلبانه کند.
تجربه دوم خرداد هم به خاطر نو بودنش، هم به خاطر توهم آمیز بودنش و از همه مهمتر بخاطر ناتوانی رهبرانش نتوانست به پیروزی برسد. اگر دهه اول جنبش مقاومت، با کشتار ۶۷ و شکست رقیبان و همرزمان ۵۷ همراه بود. دوم خرداد نویدبخش شروع دیگری بود که پیروزیاش را شکست توهماتش، امکان پذیر میساخت. در مقابل این جنبش و همجوار آن، اسلام فقاهتی، هیولای نوینی را پرورش می داد؛ نظامیان عاشق قدرت، سپاهیان مشتاق ثروت!
کودتای انتخاباتی ۸۸ نه رعد و برق در آسمان بیابر، که کودتای خزندهای بود که مدتها پیش از سرخوردگی مردم ازدولت اصلاحات، نطفه اش بسته شده بود. جنبش جوانی که در مقابل این کودتا قد علم کرد، نیز حاصل یک عصبیت زود گذر نبوده و نیست. جنبش جوان ۲۲ خرداد نه اسیر ایدئولوژیهای تمام شمول، نه بدنبال راه حلهای یکشبه، نه بدنبال تخیلات مدینهی فاضله، بلکه تنها به دنبال حق "خویش" به طغیان آمده است.
اگر در آستانه انقلاب ۵۷، سوال محوری تقریبا تمامی انقلابیون مخالف شاه، این بود که چه کسی باید قدرت دولتی را تسخیر کند تا برای مردم نان و آب و مسکن فراهم کند، اکنون مساله اصلی کسب حقوق فردی در مقابل هر دولتی است، که برپا شود. اگر در آستانه ۵۷ نیروی حاشیه تولید، توانست بن مایه اقتدار ولی فقیه گردد و با پشتیبانی آنان، ملایان حاکم توانستند، رقیبان خود را از میدان بدر کنند، امروز بن مایهی حرکت نوین حق طلبی ملی، جوانان شهریاند که عمدتا رو به مدرنیته دارند. از همین رو بحث اساسی امروز این است که حق ملی با نیرویی پیوند خورده که هم به لحاظ کمی، هم به لحاظ کیفی میتواند و باید حاکمیت ملی را برقرار سازد.
پس از شمشیر کشیهای شاه اسماعیل برای ایجاد ایرانی شیعه و پس از جنبش عظیم مشروطه که با واحد سازی رضاخان بیسرانجام ماند و پس از انقلاب نافرجام دین-ملت ۵۷ ، این بزرگترین حرکت برای "ملت سازی" است. در این 30 سال جهان ایرانی دگرگون شده است. این حکومت نیست که ملت می سازد. این ملت است که میرود حکومت بسازد و به این اعتبار مفهوم "دولت-ملت" را محقق سازد.
تاریخ توالی فصول نیست، تاریخ چشم انداز روند فصول بیبازگشت است. ۸۸، دیگر ۵۷ نیست. نه آنها که میخواهند با محدود کردن اعتراضات مردم در درون چارچوب اسلامی، با فقاهت یا بیفقاهت میتوانند خود را به نیروی جوان مدرن جامعه تحمیل کنند و نه رژیم با تشدید سرکوبها خواهد توانست حتی به پیش از ۲۲ خرداد باز گردد. جنگل انسانی با تمامی توان جوانیاش در حال حرکت است.
جنبش جوان ایران میرود با پراگماتیسم انسان محور خویش، با نفی ارجحیت ایده بر عمل، با نفی رجحان نظر بر نفر، فصل نوینی در تاریخ این سرزمین بگشاید. فصل نوینی که حق هر فرد، حق کل جامعه است نه در تناقض با آن. فصلی که انسانها به خاطر ایدهها قربانی نمیشوند و هر قدرتی تابع و محدود به حق انسان میگردد.
تودههای به حرکت درآمده در این دوران، بسیار به رهبران فکری خود آموختهاند. اکنون نوبت رهبران سیاسی و فکری است که با پیوستن به این جنبش عظیم، نستوه و جوان، آنرا در راستای انسانی، دمکراتیک و آیندهساز رهنمود نمایند. رهبرانی که تاکنون توانستهاند با تلاش پیگیر خود "حقوق بشر" را به عطر معنوی جامعه تبدیل نمایند، بی تردید خواهند توانست این جنبش را از زهرهای رنگارنگ تمامیتخواه ایدئولوژیک-سیاسی نیز برهانند.
و سخن آخر اینکه به گفته میرحسین موسوی "مردم، رهبرانند" (بیانیه شماره ۱۴). این مردم در روز پس از سقوط دولت کودتا، اجازه تخطی از اصول آزادیخواهی و دموکراسی را به کسی نخواهند داد اگر رهبران جنبش بخواهند در چنان روزهائی با رسیدن به قدرت همه چیز را فراموش کنند.

0 comments:
ارسال یک نظر
پیامها بدون سانسور و تعدیل درج خواهند شد. لطفا از کلمات نامناسب و توهین آمیز خودداری فرمائید. با تشکر، وبلاگ آرشیو موج سبز