
در آرزوی عاطفه وُ آب، زيسته ست
جانی که از جوانی ی سرشار، سبز بود.
در جنگلی که در گذر ِ باد های سرد
از دير تا هنوز، نَفَس می کشد به درد
در سايه ی ترانه ی مهتاب زيسته ست
تا باد از کنار ِ ما ناشاد بگذرد.
سهراب را صدای صميمانه، سرخ کرد
وقتی که در برابر ِ چشم ِ بهاره اش
پاييز ِ روزگار
آتش به جان ِ تاره ی آوازها کشيد
او خواند آنچه را که به دل عاشقانه ديد
آن دل که با جوانه ی بی تاب زيسته ست.
پيغام ِ پَهنه گُستر ِ مرگِ تگرگ را
سهراب با ترانه ی تابان ِ تازه اش
بر سينه ی سپيده ی فردا نوشته است.
"تهمينه" را چه غم
يک باغ، بر حماسه ی يک گل، سلام کرد
باغی که واژه های شکوفای ِ شاخه اش
زيبايی ی شناور ِ شمشاد ِ شاد را
شور ِ کلام کرد.
زبياست زندگی
باور کن ای سپيده ی فردای سربلند!
با ماست زندگی.
شادا دلی که در تپش ِ آب وُ آينه
همچو دل ِ شکفته ی سهراب زيسته ست.
۲۸ تير ۸۸
0 comments:
ارسال یک نظر
پیامها بدون سانسور و تعدیل درج خواهند شد. لطفا از کلمات نامناسب و توهین آمیز خودداری فرمائید. با تشکر، وبلاگ آرشیو موج سبز