ب. دوست خوب من است.دوستی ما هم بر میگردد به قبل از همین انتخابات که هردو طرفدار کروبی بودیم و هردو آتشین و هردو ضد میرحسین... شرح داستانهای قبل از انتخابات مفصل است. باید این روزها بگذرد تا سر فرصت توضیح دهم که چرا ما که آنقدر ضد میرحسین بودیم حالا اینگونه شیفته اش شدیم. مقدمتا بگویم که نه از حرف قبل از انتخاباتمان پشیمانیم و نه این فکری که امروز داریم را در تضاد آن حرف ها میبینیم. آن موقع حکایت، حکایت اقتصاد فرومانده ی جمهوری اسلامی بود، و حالا حکایت حکایت پایان دادن به همه ی موانعی که بر سر راه رشد و آزادی و آبادانی ایران مانده اند.
آن داستان با کروبی و تیمش خوش بود و این داستان با موسوی و شجاعتش، گرچه شیخ ما بعد ا انتخابات نیز چیزی کم نگذاشت... بگذریم تا بعد
---
از شور و نشاط ب. هرچقدر بگویم زیاده نیست. این روزهای دور از ایران، هروقت حکایتی و اتفاق بزرگی در ایران قرار بود، شب ها، این ب. بود که بازگشتش را به انتظار مینشستم تا بیاید و شرح وقایع را با زبان بی نهایت صادقش تعریف کند.
با نشاط میگوید؛ با لذت... دارد لذت انقلابی گری را میبرد.
یاد جمله ای میافتم که چند سال پیش دکتر رمضانی خورشید دوست از یکی از نویسندگان بزرگ برایمان تعریف کرده بود. میگفت: "جوانی که انقلابی نباشد دل ندارد و پیری که محافظه کار نباشد عقل"
و حالا ب. به معنی واقعی دارد دلداری میکند و به خودش حال انقلابی میدهد. گرچه نگرانم از اینکه کاری دست خودش بدهد که انگار گوشش بدهکار این حرف ها نیست. و یک جمله ی عجیب میگوید که به نسل من و او کمتر می آید:"ما دانشجوییم، وظیفه ی ماست"
در دلم میگویم پس ما چه بودیم؟ ما چرا در آن روزهای اصلاحات آنقدر بی غیرت شده بودیم؟ بعد فکر میکنم "نه"... نه چی؟
--
این روزها خواهرم، برادرم و دوستانم جملگی در میانه ی این آتش اند و من از دور اگر دستم برسد دستی بر آتش دارم. گرچه سهل است دور نشستن و سوت زدن برای کسانی که جانشان میرود برای آرمان من.
---
ب. امشب هم آمد. از دل تمام وقایع امروز. شکر که سالم هم آمد. بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن. آنقدر که نشاط گفتن داشت، امانم نمیداد چیزی بپرسم. گفتنش آنقدر جذاب شد که حس کردم بد نیست دیگران هم شرح آنچه او دیده و حس کرده است را بخوانند.
پرسیدم و اجازه داد. قرار شد اسمش را حذف کنم و حاصل را به اشتراک بگذارم. آنچه در پی میآید حاصل چت یک ساعته ی ماست بی کم و کاست جز از اسم او:
فیاض: ب. کجایی؟
ب.: سلام فیاض
فیاض: سلام. رفته بودی؟
ب.: الان رسیدم. اره بابا
فیاض: ای ول
ب.: ما اول رفتیم
فیاض: بگو ببینم چه خبر بود؟
ب.: بهشت زهرا، فیاض قلقله بود، حداقل 200 هزار نفر اومده بودن، عکسشو گذاشتم توی فیس بوک
فیاض: خیلی خوبه.
ب.:بعدش سوار مترو شدیم، تا خود مصلا شعار دادیم. اینم اپ کردم
فیاض: دیدم. دم همتون گرم. من واقعا ناراحتم که صبح چرا تحلیلم این بود که ملت نمیرن. عجیبه.
ب.: فیاض. امروز خیلی شلوغ تر از همیشه بود.افتضاح شلوغ بود. صبر کن تا بگم چی شد.اول این فیلم رو که از توی مترو گرفتم ببین
فیاض: پس چجوری میگی دویست هزار نفر بودن؟ همیشه که حداقل پونصد هزار نفر اومده بودن ملت!
فیاض: آره فیلمو دیدم.
ب.: نه. من فقط بهشت زهرا رو میگم 200 هزار نفر. اقا ما اومدیم...
فیاض: اه! این یه فیلم دیگه است. من مال تو رو ندیده بودم.
ب.: اره.این ماله خودمه.مترو، هر استگاه که میرسید 15 دقیقه وای میستاد
فیاض: چرا؟ زیاده که پونزده دقیقه!
ب.: همین باعث شد مردم شروع کنن... چون میترسیدن یه دفعه مردم برسن به مصلا. وقتی رسیدم، اصلا متروی مصلا بسته بود.واسه همین
ما مفتح پیاده شده بودیم. حتی ایستگاه قبل از مصلا یعنی بهشتی رو هم بسته بودن.رفتیم بیرون.شروع کردیم شعار دادن.فیاض.مردم راهشو بلد شدن
فیاض: خوب؟
ب.: جمعیت وحشتناک بود.ولی. همه دیگه فهمیدن چی کار کنن.همه پخش شده بودن...
فیاض:ب.
ب.:ولیعصر
فیاض: یه چیزی به من بگو.
ب.: هفت تیر
فیاض: تو که میدونم سازگارا گوش میدی. مردم هم به نظرت گوش میدن؟
ب.: ونک
فیاض: یعنی واقعا این کارا اثری داره؟
ب.: اره بابااا. اصلا توی مترو، که میپرسیدم، شما از کجا میفهمید، همه میگفتن،از برنامه چهارشنبه های سازگارا و نوریزاده
فیاض: عالیه. عالیه.
ب.: ملت مخصوصا. سازگارا رو خیلی دوست دارن. خیلی زیاد.
ب.: من تو مترو از هر کس میپرسیدم همه میگفتن از برنامه سازگارا فهمیدیم
ب.: امروز فلج بودن فیاض. ما خیلی کتک زدیم اونا رو. البته امروز تیر اندازی نکردن.نمیدونم چرا. ولی خیلی گاز زدن
فیاض: چطوری کتک زدید؟
ب.:ما اول مفتح بودیم. بعد گفتن مصلا اصلا نمیزارن. چون سازگارا گفته بود برید ولیعصر
فیاض: آره. خوب؟
ب.: همه حرکت کردن به اون سمت. ولی همه جا درگیری بود. ولی اوج درگیری توی ولیعصر از میددون ونک
فیاض: خوب.
ب.: تا میدون فاطمی بود
فیاض: درگیری چی بود؟
ب.:ما رفتیم توی خیابون یوسف اباد. که اونجا ریختن
فیاض: راسته که امروز بسیجیا حق برخورد نداشتن؟
ب.: ولی ما همه چیز رو اتیش زدیم
ب.: نه بابا. خیلی کتک زدن. ما هم
فیاض: خوب؟
ب.: سر هر کوچه ای گروه های بیست نفره شده بودیم. یعنی یکی بود رهبری میکرد. اونا که خیابون یوسف اباد رو میومدن بالا
وقتی میرسیدن وسطاش، یه دفعهی اون پسره میگفت حمله، و همه با سنگ میزدیمشون، و اونا در میرفتن، میرفتن اول خیابون یوسف اباد
ما هم عقب نشینی میکردیم. نکته جالب این بود، که توی یوسف اباد، همه به مردم کمک میکردن. دمشون گرم.
فیاض: پس کی رسیدی بری بهشت زهرا پسر؟
ب.: من از ساعت 3 اونجا بودم . ساعت 5 حرکت کردیم با مترو اومدیم تهران.
فیاض: اوج شلوغی بهشت زهرا کی بود؟
ب.: ساعت 4 اوج شلوغی بود. چون گفته بودن که ساعت 6 باید مصلا باشیم
فیاض: خوب؟
ب. دیگه پنج به بعد همه حرکت کردن که بیان تهران فیاض
فیاض: مصلا که داخل نرفتید. رفتید؟
ب. کروبی ساعت
فیاض: الو ب. الو.
ب.: 4 اونجا بود. وقتی اومد، ریختن محافضاشو کتک زدن. خیلی نامردن
ب. موسوی هم اومد. اما نذاشتن از ماشین پیاده شه
فیاض: جدا؟ یعنی اصلا نذاشتن پیاده بشه؟
ب.:نه. نذاشتن. ولی مادر سهراب. اومد صحبت کرد. گفت نذاشتن مادر ندا بیاد.
فیاض: آره. مادر سهراب از اولشن خوب عمل کرده. هم شجاع بوده و هم حرف های بدردبخور زده.
ب.: این ادمکشه هم اومده بودو
فیاض: کی؟
ب.: غفاری رو میگم
فیاض: آها. اون داغونه بابا.
ب.: ما که اصلا ازش حمایت نکردیم. ولی یه عده شعار میدادن
فیاض: کار خوبی کردید. اینا آفت جنبش هستند.
ب.: غفاری با غیرت حمایت حمایت. یه عده هم میگفتن، ما الان به اینا احتیاج داریم
فیاض: حالاااا. مهم نیستن خیلی
ب.: فیاض در کل، امروز کم از دوشنبه توی ازادی نداشت
فیاض:اه؟ یعنی دو میلیون نفر اومده بودن؟
ب.:اره بابا. ببین
فیاض: جان.
ب.: این دفعه همه جا شلوغ بود
فیاض: این استراتژی سازگارا بود.
ب.: همه جا مردم بودن. همه جا
فیاض: خیلی عالیه. ولی ب. اذیت نشدی که؟ یعنی چوب نخوردی؟
ب.: اصلا خیلی کیف داد امروز
فیاض: مواظب باش پسر. جونت از همه چیز مهمتره.
ب.:مردم خیلی هماهنگ بودن. بعد...
فیاض: خوب؟
ب.: یه نکته خیلی جالب اینه که ترس مردم ریخته. اصلا نمیترسن
فیاض: اه؟ با این همه کشتار؟
ب.: امروز اصلا خاص بود. خوشحالی من از اینه که مردم اصلا عقب نکشیدن.
ب.:من چیزیم نشد. دورو بری های ما هم چیزیشون نشد. اما توی بهشت زهرا. یکی رو زدن سرش شکست
فیاض: آره. دیدم فیلمشو.
ب.: بعد علاوه بر این، توی تبریز هم شلوغ شده، یکی از دوستای تبریزی این رو میگف
فیاض: آره. رشت هم که خبرشو گذاشتم. دیدی؟ بچه ها زنگ زدن خبر دادن.
ب.: ولی از بقیه شهرا خبر ندارم
ب: وای که من چقدر الان خوشحالم. الانم هنوز تو خیابونا شلوغه
فیاض: راستش یکم نگران خواهر و برادرم هستم. اونا هم سرشون درد میکنه. میترسم اتفاقی براشون بیافته.
ب.: فیاض. باور کن ترس مردم ریخته. الان یکی زنگ زده صدای امریکا. داره از یوسف اباد تعریف میکنه
فیاض: خیلی خوبه. راستی ب. الان اینایی که تعریف کردی شرح وقایع خوبیه. اگه مشکلی نداری اسمشو حذف کنم و شر کنم. نظرت چیه؟
فیاض: اگه مشکلی نداری. اگرنه یه شرح خودم مینویسم از چیزایی که گفتی.
ب.: اقا شما خارج نشین ها. تیم اطلاعاتی ما هستین. ما میجنگیم. فیلم میگیریم. شما زحمت پخشش رو بگیرید.
ب.: اسمم رو حذف کن. بعد شیرش کن
فیاض: ممنون. خسته نباشی. میگم. واقعا شرمنده ام که حتی یک درصد فکر کردم امروز مردم نمیان
ب.:مرسی
ب.:فیاض. خدا شاهده. منم فکرشو نمیکردم. اصلا بعید میدونستم. که ملت بخوان بیان بیرون. برای خودمم عجیب بود
فیاض: پس چه خبره آخه؟ یعنی چی شده که این همه شور دارید؟ نگرانی و خطر چی؟
ب.: نمیدونم والله
فیاض: خودت چی؟
ب.: ببین من توی یه شرکت اقتصادی کارمیکنم
فیاض: خوب؟
ب.: امروز همه کلاسامون تعطیل بود. همه زنگ زدن گفتن، میخوایم بریم تظاهرات، کلاسارو تعطیل کنید، ما هم که با دوستامون هماهنگ بودیم، از دو روز قبل هماهنگ کرده بودیم. ولی اخه فیاض، ما با مردم فرق داریم، ماها همه مون دانشجو هستیم.
فیاض: آره.
ب.:اعتراض وظیفه ماست
ب.:تعجب من از عوام هست. فیاض عوام بیدار شدن.
ب: یه نکته جالب بهت بگم. سر قبر ندا. دورشو نیروی انتظامی گرفته بود
فیاض: آره. خوب؟
ب.: یه دختر بچه بود. فیاض خدا شاهده 8 سالش نبود. رفته بود جلوی نیروی انتظامی میگفت:
فیاض: اه؟ یعنی چی رفته بود جلو؟ خانواده اش کجا بودن؟
ب.:همونجا بودن. باباش میخندید.
ب.: به نیروی انتظامی میگفت: بکشید منو دیگه. بزنید دیگه. من که نمیترسم
فیاض:اه؟ خدا بود این صحنه. کاش فیلم بود ازش. نابود میکرد اینا رو
ب.: به پلیسه میگفت فکر کردی من میترسم؟
ب.: ما خیلی خندیدیم. خود نیروی انتظامی هم میخندید
فیاض: آخی
ب.: خندم به خاطر این بود، که خوشحالم از اینکه، این بچه ها این صحنه ها رو دارن میبینن، از اینکه نسل بعدی دیگه اصلا کنار بیا هم با اینها نخواهند بود
فیاض:همینه.ب. حالا یا این جنبش پیروز بشه یا نه. یک چیزهایی ما از این مردم درک کردیم. که کل نگاه ما رو باید عوض کنه. اینهایی که میگن انقلاب ایران کار اینگلیس بوده اشتباه میگن. این خاصیت مردم ایرانه. که یکدفعه تصمیم به کاری میگیرن. و از این خاصیت میشه همیشه استفاده کرد. فکر نمیکنم بعد از این آخوندا دیگه کسی جرات ایجاد دیکتاتوری در ایران رو داشته باشه
فیاض: خیلی خوب. ب. من برم اینا رو درست کنم که پست کنم
ب.: دقیقا. فقط یه صحنه دیگه
فیاض: اگر چیز دیگه ای یادت میاد بگو اضافه کنم
ب.: رو هم برات تعریف کنم
فیاض: آره آره. بگو
ب.: یکی بچشو گرفته بود روی دوشش
فیاض: خوب؟
ب.: یه مرده بهش گفت: پسرم بچه رو بیار پایین، خطرناکه.گفت: حاج اقا میخوام بچم انقلابی بشه
فیاض: ها ها
ب.: توی مترو هم این شعار ها رو میدادن
فیاض: بابا این ملت چشونه؟ ای ول
ب.: یه میلیون/ دو میلیون/ کی رای داده به میمون؟
ب.: تا احمدی نژاده/هر روز همین بساطه
ب.: احمدی نخاله/ بازم بگو فوتباله
ب.: حافظ کل قران/ ندای اقا سلطان
فیاض: ای ول پسر. ای ول. کلی انرژی دادی. امروز مرده بودم من.
ب.: اینا البته شعارهای جدید بودا
فیاض: آره. اینا دیگه خیلی جدیده.
ب.: توی یوسف اباد هم این شعارها رو میدادن
ب.: خامنه ای قاتله ولایتش باطله
ب.: رهبر ما الاغه یه دستشم چلاقه
فیاض: ها ها. ای ول. کسی مگه جرات داشت قبلا از این چیزا بگه
ب.: مجتبی بمیری رهبری رو نبینی
فیاض: آره. فیلمشو شر کردم. خداست
ب.: خلاصه خیلی حال داد. اصلا پارتی هم میرفتم اینقدر هیجان نبود. مخصوصا اونجا که یکی شده بود رهبر دستور حمله میداد
فیاض: ب.. اون اوایل من یه چیزی گفتم. حالا تو از حرف گذشتی داری بهش عمل میکنی.
فیاض: گفتم ما که خوشی غربی ها رو نداریم. یعنی پارتی و عشق و حال و اینا رو. پس حداقل باید لذت انقلابی گری رو ببریم. باید لذت جنگیدن رو ببریم
ب.:دقیقا.
ب.: اقا من برم یه دوش بگیرم
فیاض: آره. حتما. شاد باشی
ب.: بوی اتیش میدم.
فیاض:ممنون ازت ب.
فیاض: ها ها. خیلی خوب. من برم اینا رو آماده کنم.
ب.: اوکی
فیاض: یا حق
ب.: لینکشو بزار توی بالاترین
فیاض: باشه. چشم
ب.: راستی اینم بگم
فیاض: میذارم. جان؟
ب.: یه سری توی بهشت زهرا از تبریز اومده بودن. نزدیک به بیست نفر بودن
فیاض: مردم عادی؟ خوب؟
ب.: نه. دانشجو بودن همه
فیاض: آها. خوب؟
ب.: همین
فیاض: خیلی خوب
ب.: فقط خواستم بگم از بعضی شهرا اومده بودن که من تبریزیها رو دیدم
ب.: فعلا بای
فیاض: یا حق. بای